
مادربزرگم همیشه میگفــت:
قـلبــت که بـی نظم زد hearts; بدون که عاشقی
اشکت که بی اختیار سرازیر شد hearts; بـدون که دلتـنـگــی
شبــت کـه بی خـواب گـذشـت hearts; بـدون کـه نگـرانی
روزت کـه بـی شـوق آغـاز شد hearts; بـدون کـه ناامیـدی
سینَـت کـه بـی جـا آه کشـیــد hearts; بـدون کـه پرحسـرتــی
دلـت کـه بـی دلیــل گرفــت hearts; بـدون کـه تنهایــی
hearts;hearts;hearts;
امـروز تــو نیـسـتـــی مادربــزرگ
امـــا...
امـا مـن به همــه اون حرفـات رسیدم.
ای کـــاش قبل رفتـنــت،
چـاره ایـن وقتـایـی کـه بـرام پیـش بیـنــی کـردی رو هـم میگـفتــی
برچسب:
نویسنده: باربد خوشنام